دزدی دریایی در دریای کورتز

[ad_1]

صبح زود رویایی-با صدای من گفت چمولا بود. به عنوان سخت به عنوان من سعی کرده بود به من تا به حال در عشق با کاهش یافته کاپیتان یک co-op shrimping کرجی, Joven از گوایماس, مکزیک. ملاقات ما از شش ماه قبل در کمی palapa رستوران در دهان Mulege رودخانه. برای سال در حال حاضر من تا به حال شده است با شگفت انگیز ترین تجربه. صبح از خواب من و خواهرم صحبت بیش از قهوه و من به او گفتم چقدر من تا به حال می خواستم به بیرون رفتن با او در این آخرین سفر. اما چمولا نمی تواند وعده هنگامی که او باز خواهد گشت و او فکر کردم این بهترین من رفتن نیست. فقط پس از آن Alisabeth دوست پسر مارکوس آمد از طریق درب خود شدید ، هند صورت به دنبال حتی بیشتر از آن امروز است. به شدت او گزارش داد که Joven شده بود دزدیدند; خدمه برگزار می شود در نقطه تفنگ توسط مافیای مکزیکی!

داستان گشوده است. میگو قایق کار می کرد شب و استراحت در طول روز خدمه ابتلا به خوبی سزاوار خواب. آنها تا به حال خاموش لنگر انداخته در ساحل, Sinaloa, مکزیک و پس از آن بود که آنها سوار توسط شش مرد با اسلحه. مجبور به خاموش کردن تمام لباس های خود را, آنها را پرتاب به نگه دارید. 600 کیلو میگو وسایل شخصی خود را و پول گرفته شد.

ما با عجله به کشتی و من هرگز فراموش نخواهم کرد که نزد آنها: برهنه-chested موشی sweatpants و hatless چشمانتان در برابر خورشید است. در لحظه ای که آن را سخت به بگویید که تفاوت بین banditos و خدمه. هر کس نگاه کرد واقعا ، به ما گفته شد که این یک اتفاق معمول به دلیل ثروت میگو نمایندگی, ارزش طلا, مافیای مکزیکی به طور منظم در زمان خود به اشتراک بگذارید. Alisabeth به من نگاه کرد با چشم. “شما می خواستم در این سفر با قایق.” من در چمولا. او راننده سرشونو تکون دادن. من حتی نمی تواند تصویر وحشت من مواجه شده اند و یا احتمال من نمی بازگشته اند.

این پر باد شمال بادها نگهداری قایق پایه برای چند روز. پس از کاپیتان و خدمه پرداخت شد با توجه به مقدار میگو آورده در آن حیاتی بود برای بازگشت به کار را از دست دادن. من هنوز هم نمی توانستم خودم را برای خداحافظی و بازگشت به ایالات متحده به طوری که او از من پرسید اگر من می خواستم به عقب برگردید و من ابلهانه گفت: بله. Alisabeth به من یادآوری شد که در آن “تجربه یک عمر” و ما هر دو خندید و شوخی قدیمی. پشت در هیئت مدیره من تماشا به عنوان درختان نخل فروکش در فاصله و آب گیر افتاد, آخرین اشعه طلایی خورشید; من در حال حاضر با داشتن قبر شک و تردید در مورد تصمیم من. چمولا نشده بود به من گفت که در آن ما می گذرد یا چه مدت ما خواهد بود از بین رفته اند. من او را در راس و پس از آن بود که من یاد گرفتم که حقیقت است. ما می تواند کامپیوتر به مدت دو روز و دستیار اول ذکر شده که ما به رهبری به Sinaloa! چه ؟ چمولا sheepishly تأیید کرد که این درست بود که مایل نیست به من بگوید چرا که او نمی خواست من به بازگشت به ایالات متحده. ما به سمت سواحل Sinaloa, دقیقا همان جایی که آنها تا به حال فقط سرقت شده است!

“Pendejo!” من در جواب با عصبانیت فحش مانند یک مکزیکی ملوان. بر روی عرشه من شکست مواجه کردن و تکیه بر نمک با پوسته شبکه. من در شوک بود. من احساس من تا به حال داوطلب به ربوده شد. همه این به این دلیل من نمی جرات به خداحافظی. من تا به حال ساخته شده انتخاب و انتخاب قرار داده و من در اینجا. انجام می شود. در حال حاضر تنها چیزی که برای انجام کار یا اقامت دیوانه و یا یک ماجراجویی. پس از آن مانند یک جهان کوچک سرنشین یک قایق در وسط دریا من فکر کردم ماجرا بود انتخاب بهتر.

چمولا به دنبال من. من درک نمی کنم که چگونه او می تواند من را در راه آسیب است و به او گفت ، پاسخ او بسیار عملی است. او به من اطمینان داد که پس از تمام میگو رفته بودند و مافیا می دانستند که ما امن خواهد بود از این تهدید در حالی که برای. دریاها شروع به انتخاب کنید تا بیشتر در جنوب رفتیم. من شروع به مصرف دوز سنگین از Dramamine و به خواب رفت. زمانی که من کردم به امواج تبدیل شده بود آبی تیره با عمق فرورفتگی و کلاه سفید. من قهوه رو به جلو به چمولا و خواست اگر او می تواند به من نشان می دهد که در آن ما شد. همچنین ممکن است چیزی یاد بگیرند در طول سفر به جهنم. او بیش از حد خوشحال به دیدن من نمی شد برگزاری کینه. در شب ما رفته بود جنوب به لورتو سپس در سراسر جنوب شرقی خلیج فارس در شب. در حال حاضر ما نزدیک بودند و سرزمین اصلی مکزیک. من نشسته در این مرحله از wheelhouse, sipped قهوه و تماشای نهنگ spouting.

در 4:00 بعد از ظهر سر و صدا از موتور رفت و سکوت. ما گره خورده است تا در استرن از یکی دیگر از co-op قایق در وسط هیچ جا. خوب, من می دانستم که ما در خلیج فارس, اما من می توانم ببینم هیچ زمین. دریا بود و ثابت و بی حرکت است. نگران پرسیدم کاپیتان اگر ما رفتن در نزدیکی ساحل. او اعتراف کرد این بود که بسیار متفاوت از Mulege. بعید بود ما را زمین چون خلیج فارس خیلی کم عمق است که در اینجا قایق می تواند لنگر درست در وسط بدون مشکل. من فکر قایق ممکن است یک مشکل است, اما من قطعا انجام داد.

صبح روز بعد من crawled از تختخواب سفری و حرکت Joven انداخت بدن من در برابر کابین دیوار. “Mierda!” یک روز دیگر از سنگین دریاها. من تعجب که چگونه بسیاری از روز من می توانم خودم را تخدیر و خواب. پس از آن بود من تعجب اگر من می تواند چمولا به من اجازه خاموش قایق. وقتی که من پرسید که او گفت که او تا به حال یک دوست در لس شکوه, Sinaloa که احتمالا می تواند کمک کند. و فقط می خواهم که کاپیتان لنگر کشیده و ما را به مقصد سرزمین اصلی است. من احساس نفرت انگیز به این دلیل است که همه چیز در حال تغییر بود ، من hermanos نگاه آن را به عنوان فقط یک شوخی است “فلوریدا” در این لحظه اگر شما یک زن گیر در وسط خلیج فارس نگرش خود را تا به حال تعداد زیادی برای رفتن آن.

هنگامی که لنگر کردن لوس با شکوه و شگفتی های مکزیکی حمل و نقل روشن شد. همه می دانستند Joven و panga شد و در حال حاضر در راه است. دریاها آشفته شد. من به معنای واقعی کلمه شروع به پریدن کرد از کشتی به قایق کوچکتر زیر به هر دو پرتاب در اطراف. این پسکدر دست زدن به راه اندازی مانور را از طریق شکستن گشت و گذار. و مانند یک surfer, روش سوارکاری, حلقه, او خواهد مکث یک لحظه و سپس در زمان مناسب او را با استفاده از نیروی آب به حرکت ما رو به جلو است. ما را سرش در نیروی تا موج دیگری خواهد ما برسد. ما سوار حرکت تمام راه را به ساحل.

پس از کشیدن قایق بالا جزر و مد خط ما راه می رفت به barrio از خشت و آجر خانه. مرغ و سگ زد شل در همه جا. ما برای متوقف نوشیدنی های سرد در کمی tienda. خورشید داغ و نافذ است. نشستن زیر سایه درخت در نزدیکی Sinaloa رودخانه دوستان قدیمی صحبت کردیم در حالی که تنها gringa نگاه کرد. در مکزیک یک زمان وجود دارد برای دیدن و یک زمان برای رفتن. شما هرگز فکر نمی کردم در مورد رفتن هنگامی که شما بازدید. اما وقتی که آن زمان ما تا به حال برای رفتن به کرجی به وسایل من. ما شروع به پریدن کرد به panga و roared از طریق درختان حرا کردن عمیق Sinaloa رودخانه به شکستن گشت و گذار. شکستن امواج ضربه پایین قایق بسیار سخت ما تا به حال به قطع با هر دو دست به پایین پرتاب شد. من می دانستم که چمولا انتظار داشتم که مرا به ترس, اما زمانی که او بیش از من بود که پوزخند پس ما هم باید مانند نگاه loons. من “موی loca” برای اطلاعات بیشتر! و آن روز من به دست آورده عنوان “Pirata.”

دوباره روی تاب عرشه مخصوص ماشینها ممنوع از Joven من رفت و در را بسته. چمولا نمی خواهد اجازه دهید من به تنهایی و بنابراین ما هر دو به ساحل رفت برای دیدار با دوستان خود. ما سوار در پشت کامیون باز تمام راه را به لوس موچیس فرودگاه. این یک خداحافظی گریان. زندگی من شده بود عمیقا تغییر در این ماه است. من تا به حال زندگی می کردند و دوست داشتنی زندگی به طور کامل. در عین حال من تا به حال به ترک و آن را صدمه دیده است. به دنبال کردن در سوسو زننده خلیج فارس آب من برداشت مجله به نگه داشتن خاطرات تازه است. مانند یک غول فقرات باستان سنگ های آتشفشانی شبه جزیره باخا افزایش یافت تا از آب است. به آرامی من بسته مجله به آماده شدن برای فرود در La Paz.

[ad_2]

Related posts

Leave a Comment